دختر گل ما، رستا ،دختر گل ما، رستا ،، تا این لحظه: 6 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره

مسافر كوچولوي ما

قدمهايت روي چشمانم

بالاخره روزي رسيد كه تو اولين قدمهاي كوچولوت را بدون دست من و بابا و ديوار و مبل برداشتي و بي پروا به سويم آمدي . به قدري ذوق زده شده بودم كه تا چند لحظه نميتونستم عكس العملي نشون بدم و همه اش ميترسيدم كه بيفتي زمين . خيلي خيلي لحظه قشنگي بود . وقتي به خودم آمدم فرياد زدم و بابايي را صدا كردم تا بياد و قدمهاي دختر كوچولوش را بوسه باران بكنه .خلاصه كه ديروز روز قشنگي بود و من خيلي خوشحال بودم و تو تا شب چندين بار اين كار را تكرار كردي  . اميدوارم كه هميشه قدمهايت را در راه زندگي استوار و محكم برداري دلبندم .... اميدوارم كه قدمهايت در راه تحصيل علم انتها نداشته باشد و مدارج بالاي علمي را يكي يكي طي كني دختر باهوشم .... ...
29 آذر 1393

آخرين ماه اولين سال دختركم

خوشگل ماماني وارد آخرين ماه از اولين سال زندگيت شديم . در اين نوشته فقط ميخوام بنويسم كه نفسم به نفست بنده . لحظاتي كه كنارتو هستم،  با هم بازي ميكنيم ، بهت غذا ميدم ، پوشكت را عوض ميكنم و همه و همه بهترين اوقات زندگيم است ولي وقتي در آغوشم ميخوابي نابترين اين لحظات است ، وقتي كه با نفسهات گونه هايم را نوازش ميدهي . ديشب وقتي بغلم بودي و به من چسبيدي فكر كردم كه بچه ها چقدر به مادرانشون وابسته هستن و يك لحظه فكر كردم كه اگر من نباشم چقدر به تو سخت خواهد گذشت و از خدايم خواستم كه نذاره هيچ فرزندي تا وقتي كه خودش عاقل و بالغ و مستقل نشده غم بي مادري را تجربه كنه. دلم نميخواست اين پست رنگ و بوي غم داشته باشه اما اين فكري بود كه لحظه ...
15 آذر 1393

كبوتر حرم

با اشتياق فراوان رفتيم به ديدارش و مطمئنم كه تو هم كبوتر حرمش شدي دختركم .......   روزهاي خوبي بود ، گرچه من نتوانستم مثل هر سال زيارت بكنم اما باز هم خدارا شاكرم كه توانستم تو را ببرم و خاطره اي خوب را در گوشه اي از ذهنت ثبت كنم ، خاطره خوب براي تو يعني اينكه چشمت مدام به دنبال كبوترهاي حرم باشد و با انگشتهاي كوچكت آنها را نشان دهي و صدايشان كني ، خاطره خوب براي تو يعني اينكه در محيط وسيع رواقها به سرعت چهار دست و پا بروي و برگردي و با لبخند مهربونت فاتحانه  به من نگاه كني  و با جانماز و مهر و تسبيح باقي دوستدارانش بازي كني و همه با محبت و بوسه از تو استقبال كنند ، خاطره خوب يعني اينكه هر خدامي را كه ببيني برايش بخند...
9 آذر 1393

و باز ديدار با آقاي مهرباني

دختركم امروز عازم ديار مشهد ميشويم ، سال گذشته وقتي رفتيم كه تو هنوز تو دلم بودي و فكر كنم تازه فهميده بوديم كه من حامله ام . من و بابايي يه عالمه راز و نياز و دردو دل كرديم تا شما سالم به دنيا بياي و امسال با هم راهي زيارت بشيم . اول از همه با هم براي همه بانوان منتظر ني ني دعا ميكنيم و بعد براي سالم به دنيا اومدن همه ني ني هايي كه تو دل مامانشونن و براي همه بچه ها ، براي سلامتيشون ، براي سر به راهيشون و براي اينكه فرزند صالحي باشن ، براي همه مامانها كه به خوبي از پس تربيت بچه هاشون بر بيان و خداي مهربون بينش و روش درستي را بهشون راهنمايي كنه و براي همه باباهايي كه براي تامين خانواده شون زحمت ميكشن ، براي همه مادر بزرگ ها و پدر بزرگهايي ...
3 آذر 1393
1