ماما .... بابا
دختركم اين اولين بار بود كه حس كردم ميدوني كه داري ما را صدا ميكني و ميگفتي ماما و بابا .....
تو صدات شيطنت موج ميزد ميدونستي كه با هر بار گفتن اين كلمه با قلب من چه ميكني براي همين هم دور خونه ميدويدي و ميخنديدي و ميگفتي ماما ... بابا
. ديروز روز قشنگي بود و ما با هم كلي خنديديم و بازي كرديم
. خيلي باهوشي عزيزكم ، هر بار ازت ميخوام كاري انجام بدي . كاملا" منظور من را درك ميكني و همه چيز را ميفهمي .
ديروز تلفن را گرفته بودي دستت و دور خونه راه ميرفتي و به زبون خودت با مامان زهره حرف ميزدي . فكر كنم داشتي اداي منو در مياوردي.ا
گه يه روز نبينيش حتما بايد تلفني باهاش حرف بزني وگرنه بهانه ميگيري و هي ميري تلفن را مياري و ميگي الووووووو .....
وروجك من دنياي قشنگي داريم با هم ،خيلي قشنگ و رنگي .....
به قشنگي رنگهاي ناب و زيباي رنگين كمان.......
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ماما .... بابا 
