دختر گل ما، رستا ،دختر گل ما، رستا ،، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

مسافر كوچولوي ما

كبوتر حرم

با اشتياق فراوان رفتيم به ديدارش و مطمئنم كه تو هم كبوتر حرمش شدي دختركم .......   روزهاي خوبي بود ، گرچه من نتوانستم مثل هر سال زيارت بكنم اما باز هم خدارا شاكرم كه توانستم تو را ببرم و خاطره اي خوب را در گوشه اي از ذهنت ثبت كنم ، خاطره خوب براي تو يعني اينكه چشمت مدام به دنبال كبوترهاي حرم باشد و با انگشتهاي كوچكت آنها را نشان دهي و صدايشان كني ، خاطره خوب براي تو يعني اينكه در محيط وسيع رواقها به سرعت چهار دست و پا بروي و برگردي و با لبخند مهربونت فاتحانه  به من نگاه كني  و با جانماز و مهر و تسبيح باقي دوستدارانش بازي كني و همه با محبت و بوسه از تو استقبال كنند ، خاطره خوب يعني اينكه هر خدامي را كه ببيني برايش بخند...
9 آذر 1393

و باز ديدار با آقاي مهرباني

دختركم امروز عازم ديار مشهد ميشويم ، سال گذشته وقتي رفتيم كه تو هنوز تو دلم بودي و فكر كنم تازه فهميده بوديم كه من حامله ام . من و بابايي يه عالمه راز و نياز و دردو دل كرديم تا شما سالم به دنيا بياي و امسال با هم راهي زيارت بشيم . اول از همه با هم براي همه بانوان منتظر ني ني دعا ميكنيم و بعد براي سالم به دنيا اومدن همه ني ني هايي كه تو دل مامانشونن و براي همه بچه ها ، براي سلامتيشون ، براي سر به راهيشون و براي اينكه فرزند صالحي باشن ، براي همه مامانها كه به خوبي از پس تربيت بچه هاشون بر بيان و خداي مهربون بينش و روش درستي را بهشون راهنمايي كنه و براي همه باباهايي كه براي تامين خانواده شون زحمت ميكشن ، براي همه مادر بزرگ ها و پدر بزرگهايي ...
3 آذر 1393

دختر رنگي

دختركم امروز يه مدال از رنگي رنگي روي وبلاگت نصب كردم چون دوست دارم تو هم دختر رنگي باشي . اگه دوست داري خصوصيات يك دختر رنگي را بدوني خوب برو رو مدال كليك كن       ...
28 آبان 1393

پیش از اینها فکر می‌کردم خدا

چون اين شعر خيلي به دلم نشست خواستم تو وبلاگ تو هم باشه دلبندم :     پیش از اینها فکر می‌کردم خدا خانه ای دارد کنار ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس خشتی از طلا پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه برق کوچکی از تاج او هر ستاره، پولکی از تاج او اطلس پیراهن او، آسمان نقش روی دامن او، کهکشان رعد وبرق شب، طنین خنده اش سیل و طوفان، نعره توفنده اش دکمه ی پیراهن او، آفتاب برق تیغ خنجر او ماهتاب هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود آن خدا بی رحم بود و خشمگین خ...
20 آبان 1393

ده ماه تمام

تمام زندگيم ، دختر قشنگم باورم نميشه كه 10 ماه از اومدنت به زندگيمون ميگذره ، زندگي را سراسر شادي و هيجان كرده اي با كارهاي قشنگت و مهربونيهاي بي اندازه ات ، به همه لطف داري و هر كسي را به شيوه خودت و مخصوص به خودش دوست داري و براش ابراز احساسات ميكني يعني تو تمام هستي من و بابايي شدي دخترك ، همه زندگي ما و خانواده هامون را دستخوش تغييري شيرين كرده اي و فعلا زندگي به كام ماست .    اصلا" نميگم بچه داري سخت نيست و لحظاتي پيش نمياد كه خسته و درمانده بشم اما قطعا احساسي زودگذر است و يك لبخند كوچك تو همه را به باد فنا ميدهد. گاهي اوقات از دنبالت دويدن و خرابكاريهات ديوانه ميشم اما وقتي چهار دست و پا فرار ميكني و برميگردي و...
17 آبان 1393

محرم امسال

  عزيزكم محرم امسال هم از راه رسيد ، ماهي كه حال و هواي مسلمانها را عوض ميكنه و غباري از غم روي صورتهاشون و دلهاشون ميشينه ، وقايعي كه سالها پيش در اين روزها اتفاق افتاده سراسر درس است ، درس ايثار و آزادگي ، درس شجاعت و مردانگي . مفاهيم عميق خدايي كه متاسفانه تو اين دوره زمونه كمرنگ شده اما اميدوارم بتونيم تو را با عمق اين واقعيت به بهترين نحو آشنا كنيم .   ما هر سال اين روزها را بين خانواده پدري بابايي در كاشان و شهرستان آران و بيدگل ميگذرونيم و نذري را ادا مي كنيم كه به نيت سلامتي و تندرستي خانواده مون هست .در اين شهرستان عزاداري با شور و هيجان زيادي انجام ميگيره .سال گذشته تو هنوز تو دل ماماني بودي و من نتونستم به او...
10 آبان 1393

موهاي تو

                                    عروسكم موهات را كوتاه كردم و مورد اعتراض همه واقع شدم و بيشتر از همه خاله مينا كه روزي يه بار به من ميگه گند را زدي به موهاي دختر . در واقع شدي پسري كه شكل دخترا هست . اما من اينجوري هم عاشقتم . به نظر من اون چيزي كه تو را شبيه پسرا كرده موهات نيست اون شيطنتيه كه از چشمات ميباره و تو رفتارت تجلي پيدا ميكنه . بابات و پدر جون بهت ميگن آقا احسان و تو غش غش براشون ميخندي ،مامان زهره معتقده كه اين اول راه هست و من و بابات از تو شي...
23 مهر 1393

نه ماهگي

دختركم ماه نهم هم به پايان رسيد و ماه دهم را آغاز كرديم ، انگار من هم با تو بزرگ ميشوم و رشد ميكنم . تجربيات و حس و حالي را تجربه ميكنم كه وصف ناشدني است ، احساسات تلخ و شيرين زيادي كه همه ريشه در شادي و غم تو داره .صادقانه بگم خيلي خوبه كه تو دختري چون ميتونم بهت بگم اميدوارم كه تو هم اين روزها را تجربه كني و من حال و هواي اين روزهاي مامان زهره را ............. ميبينم كه با چه وسواس  و عشقي به تو رسيدگي ميكنه و گاهي اوقات فكر ميكنم كه تو را از من بيشتر دوست داره البته اين جمله من دو تا مفهوم داره يكي اينكه تو را از من بيشتر دوست داره و يكي اينكه مامان زهره علاقه اش به تو  بيشتر از علاقه من به تو هست و من دقيقا منظورم هر دو بود...
16 مهر 1393

لالايي

اين روزها خيلي دوست داري موقع خواب برات لالايي بخونم    من هم مشتاق اين وظيفه خطير را مي پذيرم . مرا شاعر كردي دختركم . در چشمم نگاه ميكني و هزاران حرف عاشقانه در نگاهت نهفته است كه مرا به عرش خدايي ميرساند ، و منتظر مي ماني تا برايت بخونم :   لالا لالا لالا لالا دختر ناز من لالا عزيز دردونه بابا يكي يكدونه ام لالا قربون چشماي نازت فداي صورت ماهت لالا لالا لالايي خوشگل ماماني لايي خواب خوشي اومد لالا كنار چشمونت لالا بخوابه دختر نازم بخوابه هستي مامان منم اينجام كنار تو فداي خنده هاي تو گل گلدون من لالا عزيز دردونه ام لالا و همين طور في ...
7 مهر 1393

و باز هم روز اول مهر

من نميدونم چه حس و حالي داره اين روز اول مهر كه من هميشه با يك سري احساسات متناقض تجربه اش ميكنم ، هيجان و اضطراب را با هم داره، فرقي هم نميكنه چه موقعي كه مدرسه يا دانشگاه ميرفتم و چه حالا كه فقط نظاره گرم .حس خوبي كه شايد با بچه هاي اين دوره زمونه كمي غريبه باشه ، حس خوب ديدن همكلاسيها بعد از سه ماه، بازي لي لي، كلاس نقاشي و زنگ ورزش ،طعم خوشمزه نون و پنير و گردويي كه براي زنگ تفريح داشتيم ، بوي مهر واقعا فرق داره بوي ليمو شيرين و سيب ميده و صداي خش خش برگ. هميشه يه حس دلهره و اضطراب هم با خودش داشته اينكه توي كدوم كلاس باشي و با كدوم معلم آيا سختگيره يا خوش اخلاق و دوباره امتحان و ثلث اول و دوم و سوم .ليست خوبها و بدها و ضربدر...
1 مهر 1393