دختر گل ما، رستا ،دختر گل ما، رستا ،، تا این لحظه: 7 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره

مسافر كوچولوي ما

به يادم باش ..........

1392/5/5 11:46
نویسنده : نگارينا
103 بازدید
اشتراک گذاری

فرشته كوچولوي من اين متن زيبا را امروز عمه كوچيكه برام email  كرده بود و من خيلي دوستش داشتم قلب اميدوارم كه وقتي قدمهاي كوچولوت را به اين زمين خاكي نهادي هميشه به يادش باشي و اميدوارم خداي بزرگ مهربون به من اين توانايي را بده كه بتونم به تو ياد بدهم هميشه، همه جا  ، اول و آخر اوست و ديگر هيچ لبخند

پس از آفرینش آدم، خدا گفت به او: نازنینم آدم….

با تو رازی دارم!..

اندکی پیشترآی ..

آدم آرام و نجیب ، آمد پیش

… زیر چشمی به خدا می نگریست !..

محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست .

نازنینم آدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !

یاد من باش … که بس تنهایم !!.

بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!

به خدا گفت :

من به اندازه ی ….

من به اندازه ی گلهای بهشت …..نه …

به اندازه عرش ..نه ….نه

من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!

آدم ،.. کوله اش را بر داشت

خسته و سخت قدم بر می داشت !…

راهی ظلمت پر شور زمین ..

زیر لبهای خدا باز شنید ،…

نازنینم آدم !… نه به اندازه ی تنهایی من …

نه به اندازه ی عرش… نه به اندازه ی گلهای بهشت !…

که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !! نازنینم آدم….نبری از یادم….
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

متين
5 مرداد 92 12:22
عالي بود... انشالله كه بياي و بعدد همه دونه هاي گندمي كه خداوند خلق كرده يادش كني عزيزم...
خاله زهرا
5 مرداد 92 13:16
گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه آفتاب گردانیم . اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی ؛ دیگر آفتاب گردان نیست . این ها را گل آفتابگردان به من گفت ومن تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت . آفتابگردان هیچ چیز را با خورشید اشتباه نمی گیرد ؛ اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد . آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد . او همه زندگی اش را وفق نور می کند ، در نور به دنیا می آید و در نور می میرد . نور می خورد و نور می زاید . دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است . آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا . بدون آفتاب ، آفتابگردان می میرد؛ بدون خدا انسان . " آفتابگردان گفت : " روزي که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد ، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی ، دیگر " تویی " نمی ماند . و گفت من فاصله هایم را با نور پر می کنم ، تو فاصله ها را چطور پر می کنی ؟ " آفتابگردان این را گفت و خاموش شد . گفتگوی من و آفتابگردان نا تمام ماند . زیرا که او در آفتاب غرق شده بود . جلو رفتم بوییدمش ، بوی خورشید می داد . تب داشت و عاشق بود . خداحافظی کردم ، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت : " نام آفتابگردان همه را یاد آفتاب می اندازد ، نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟/؟؟
سارا و دلساش
5 مرداد 92 18:54
اسم ني ني رو ميخواي جي بذاري؟
هانی
6 مرداد 92 12:58
خیلیییی زیبا بودددددددددددددددددددد