دختر گل ما، رستا ،دختر گل ما، رستا ،، تا این لحظه: 6 سال و 17 روز سن داره

مسافر كوچولوي ما

درد و دل مادرانه

1394/11/21 15:50
نویسنده : نگارينا
329 بازدید
اشتراک گذاری

این یک نامه عاشقانه نیست ، یک دردو دل مادر و دخترانه است. یک اعتراف نامه است وقتی در مقابل تواناییهای مادرت کم میاری و هیچ وقت نمیتونی خودت را با اون مقایسه کنی به عبارت دیگه انگشت کوچیکه اش هم نمیشی . نمیدونم ما خیلی کم توانیم یا مادرامون پر توان؟؟؟ نمی دونم ما خیلی بی برنامه ایم یا اونا خدای برنامه ریزی بودن؟؟؟؟ نمی فهمم ما طول روزامون کوتاه تره یا اونا وقت بیشتری داشت ؟؟؟ واقعا نمیتونم این این معادله را حل کنم که هم مادر خوبی باشم و هم همسر خوبی و هم خانه دار خوبی و هم کارمند خوبی. هر وقت خواستم یکیش را به درستی انجام بدم برای بقیه اش کم گذاشتم و از حد توانم خارج شد .... هر وقت کارمند خوبی شدم و وظایف خونه ام را انجام دادم شدم یه همسرغر غرو و یک مادر ناتوان . هر وقت سعی کردم مادر و همسر خوبی باشم ناچارا" دیر رفتم سر کار و زود برگشتم و کارهام عقب افتاد. قبلنا مهمونی دادن یکی از تفریحاتم بود و حالا شده یکی از کابوسهام ، چون همه اش برام پر از استرسه که آیا میرسم همه کارهام را انجام بدم و خوب پذیرایی کنم یا نه ؟؟؟؟؟؟

 

 

خلاصه که برنامه ریزی برای درست انجام دادن همه اینها با هم کار خیلی مشکلی شده برای من و تازه تو فقط یه دونه ای در حالیکه مادرامون با 3 - 4 تا بچه این کارها را انجام میدادن. اگه قرار بشه بچه دیگه ای به خانواده مون اضافه بشه اون موقع من چه جوری از عهده همه کارها بر بیام ؟؟؟

 

 

از حق نگذریم بابا احسان بهمون خیلی کمک میکنه اما نمیدونم چرا من از خودم انتظار دارم که همه این کارها را انجام بدم و وقتی نمیتونم از دست خودم ناراحت میشم و در نهایت یک همسر غرغرو و مادر بی حوصله و ناتوان . این جوری  با توجه به کمک زیاد بابایی باز هم ناراضیم و شاکی و میگردم دنبال دلیل و کم کردن وظایفم که فقط و فقط به شغلم ختم میشه . اما آیا این کار درستیه و تو یک مامان خانه دار دوست داری ؟ آیا چند سال دیگه از زیر پا گذاشتن این همه سختی و سابقه کار افسوس نخواهم خورد ؟؟؟ نمیدونم و جواب این سوالها فعلا برام لاینحل شده و باهاش حسابی درگیرم ..........

 

 

 البته هنوز با خوابت هم مشکل دارم و بعضی وقتا کم خوابی هم به بقیه مشکلاتم اضافه شده و اذیتم میکنه . البته مشکل من با کم بودن ساعت خوابت نیست فقط تنظیم ساعت خواب و بیداریته چون عصرها تا من از سر کار برنگردم ،نمیخوابی و تازه ساعت 5 تا 7 خوابت میبره خوب معلومه که شب زودتر از 1-1/5 نمیخوابی و صبحها هم تا 10 خوابی ولی من با شما تا دیر وقت بیدارم و باید ساعت 6/5 از خواب بیدار بشم و برم سر کار آیا این منصفانه است ؟؟؟

 

 

بگذریم از این حرفها که تو این روزها خیلی خوب و شیرین زبانی و به قول عمه کوچیکه دختر شیرین زبان شیرین بیانی و همه مون را کلی با حرف زدن قشنگت سرگرم میکنی و همین است که به من انرژی مقاومت میده .دیروز به من گفتی مامان من عاشقتم و من هم خیلی جا خوردم و هم خیلی ذوق کردم و سر تا پات را غرق بوسه کردم . کلی خانم شدی . دیگه مستقل تو اتاق خودت میخوابی، دوست داری خودت به تنهایی دستشویی بری و شبها به خوبی مسواکت را میزنی . اگه اینقدر دختر خوبی نبودی من خیلی زودتر از اینها بریده یودم . مرسی دخترم که هستی و مرسی که اینقدر خوبی و مرسی که به زندگمون صفا دادی دختر مهربونم .بوسمحبتبوسمحبتبوسمحبت

 

 

 

ماندن به پای کسی که دوستش داری

 

زیباترین اسارت دنیاست

 

حسین پناهی

 

 

 

پسندها (1)

نظرات (3)

خاله پونه
23 فروردین 95 10:23
سلام نگار جونم عزیزم مطلبت خیلی به دلم نشست دقیقا حرف دل منه ولی فعلا مقاومت کردم ولی گاهی واقعا سختم میشه به هر حال وجود این فرشته ها تنها آرامشیه که خدا بهمون داده و وجود همسرای خوب فقط با یکمی صبر و توکل به خدا انشالله سختیهامون کم بشه.
maloosak
26 فروردین 95 20:19
اميدوارم هميشه شاد باشين و سلامت ممنون خوشحال ميشم به منم سر بزنيد
معصوم
28 اردیبهشت 95 8:42
انگار داستان زندگی منو تعریف کردی