دختر گل ما، رستا ،دختر گل ما، رستا ،، تا این لحظه: 6 سال و 18 روز سن داره

مسافر كوچولوي ما

اولین نوه

ناز گل مامانی الان تو خواب نازی و من میتونم برات بنویسم میدونی دخترم تو اولین نوه هستی تو خانواده من و بابایی و با آمدن تو یه عالمه نسبت جدید هم تو خانواده ها اومده ، یعنی ما قبلا پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و دایی و عمه نداشتیم و تو باعث اومدن همه این نسبت ها هستی و چقدر همه به این اسامی جدیدشون می نازن و باهاش پز میدن دخترم چهل روز را پشت سر گذاشتی و خیلی هوشیار تر شده ای ، با من حرف میزنی و موقع شیر خوردن بازیگوشی میکنی و من عاشق این شیطنتت هستم و میدونی که هر وقت اراده کنی بابایی بغلت میکنه برای همین خودت را لوس میکنی براش    بالاخره دکتر خوبی برات پیدا کردیم و تونستیم بهش اعتماد کنیم ، فردا هم نوبت داریم ت...
28 بهمن 1392

یک ماه عشق ، یک ماه زندگی ، یک ماه رستا

    گل دخترم یک ماه از تولدت میگذرد و این یک ماه هر آنچه بود فقط تو بودی .....  برای من و برای همه اعضای خانواده مان ، یک ماه با عشق گذشت ، همه چیز وقف تو هست ، چه بخورم که برای رستا شیر داشته باشم ؟ چه بخورم که برای رستا نفخ نداشته باشد ؟ چه بپوشم که دخترم راحت و آسوده شیر  بخورد ؟ کی بخوابم که رستا هم خواب ناز باشد و خلاصه که همه چیز برای راحتی تو هست وبابایی همه تلاشش را برای آرامش من و دخمل قشنگش میکنه و  همه اینها از دل و جونه . آنقدر راحت در آغوش بابایی به خواب میری که من تعجب میکنم و مطمئنم که فقط عشق است که اینچنین عشق می آفریند .....   مادر بزرگ و پدربزرگ هایت و خاله ها و دایی و عم...
14 بهمن 1392

برفک

دخترکم شنبه آخر شب وقتی داشتی شیر میخوردی دیدم که زبونت سفید شده ، اول فکر کردم که شیر روی زبونت مونده اما یهو یاد حرف خاله نسرین افتادم که گفته بود مبین روی زبونش برفک زده ، همون موقع بهش زنگ زدم و متوجه شدم که بله حدسم درسته و روی زبونت برفک زده . صبح اول وقت با بابایی به کلینیک کودکان رفتیم و خانم دکتر تو را معاینه و وزن کرد . ما متوجه شدیم که تو خوب وزن نگرفتی و برای من کپسول شیرافزا و برای تو قطره ای برای برفک دهانت تجویز کرد و من با یک عالمه غصه برای برفک دهانت و اینکه ممکنه اون زمانهایی که بیقراری میکردی گشنه بودی  به خانه  برگشتیم . امروز دهانت بهتر شده و با خوردن کپسولها ، شیر من هم بهتر شده خدارا شکر و کمی ار نگر...
1 بهمن 1392
1