دختر گل ما، رستا ،دختر گل ما، رستا ،، تا این لحظه: 6 سال و 17 روز سن داره

مسافر كوچولوي ما

ای از خدا رسیده .....

  زخمي تر از هميشه از درد دل سپردن  سرخورده بودم از عشق ، در انتظار مردن  با قامتي شكسته از كوله بار غربت  در جستجوي مرهم راهي شدم زيارت  رفتم براي گريه  رفتم براي فرياد  مرهم مراد من بود  كعبه تو رو به من داد  اي از خدا رسيده ، اي كه تمام عشقي  در جسم خالي من ، روح كلام عشقي  اي كه همه صفائي ، در عين بي ريائي  پيش تو مثل كاهم ، تو مثل كبك رهائي  هر ذره از دلم را با حوصله زدي بند  اين چيني شكسته از تو گرفته پيوند  اي تكيه گاه گريه اي هم صداي فرياد  اي حس تازه من كعبه تو را به من داد  من زورقي شكستم اما هنوز طلائي&nbs...
21 فروردين 1393

سه ماهگی

  گل دخترم سه ماه گذشت و تو امروز سه ماه و پنج روز داری ، چه روزهایی را با هم گذروندیم هم شیرین بوده هم سخت بوده و هم پر از استرس ولی با نگاه کردن به صورت تو همه چیز جایش را فقط و فقط به عشق میده   من گفته بودم که تو خیلی کنجکاو و فضولی و همه جا را با دقت برانداز میکنی اما فکر نمیکردم اینقدر زرنگ هم باشی چون دیروز در کمال تعجب دیدم که غلت زدی و من اول خیلی تعجب کردم و باورم نمیشد ولی وقتی دوباره این کار را تکرار کردی بغلت کردم و غرق بوسه خیلی لحظه قشنگی بود نازگل خانم   چند روزه حرف زدنت تغییر کرده و بیشتر شبیه غر زدن شده اما در کل شما دختر خیلی خوش اخلاقی هستی و من مامان خوش شانسی &n...
18 فروردين 1393

دلواپسی

عزیز دل مامان اولین روزهای بهار را میگذرونیم ، ده روز این سال هم به سرعت گذشت ، روزهای قشنگی که با بودن تو قشنگ تره .ولی هر روز که میگذره  من نگران تموم شدن مرخصیم و بارگشت به کار میشم ، نمی دونم چه جوری دوری تو را برای 8 ساعت توی روز تحمل کنم . از زمانی که به دنیا اومدی کنارم بودی و نفست آرام بخش وجودم .   ولی بابایی با اینکه من دیگه سر کار نرم مخالفه  چون میدونه که من برای کارم تا حالا خیلی زخمت کشیدم و موقعیتم را به آسانی به دست نیاوردم و فکر میکنه که دو سه سال دیگه پشیمون میشم ، راستش خودمم هم خیلی دو دلم ،دو دلی من به خاطر اینه که دیدم بعضی از بچه ها دوست دارن مادرشون شاغل باشه و تو اجتماع . نمیدونم وقتی تو بزرگ بشی چه...
10 فروردين 1393

نوروز 93

گل دختر سال جدید هم آمد اما بهار بعضی از سالها با بقیه متفاوتند، تا اونجایی که یاد دارم سالی که با مشقت و درس خوندن زیاد دانشگاه دولتی قبول شده بودم و لذت دانشجو شدن را چشیده بودم فکر میکردم خیلی کار مهمی کردم و نوروزش با سالهای قبل برام فرق داشت و شیرین بود .   اون سالی که فارق التحصیل شدم و همه بهم میگفتم خانم مهندس هم متفاوت بود و مزه دیگه ای داشت .     سالی که عشق در وجودم رخنه کرده بود ، بهاران را زیباتر و شاعرانه تر می دیدم و عید زیبا و دوست داشتنی و پر از بیقراری ها و شیرینیهای خودش بود .     سالی که با بابایی نامزد کرده بودیم نیز همه به عروس خانم توجه ویژه ای داشتن و سال را به خوبی و خوش...
2 فروردين 1393

سال نو

دخترکم روزها آنقدر تند تند میگذره که باورم نمیشه یکسال گذشته ، سال گذشته این موقع اصلا فکر نمیکردم که اکنون تو در آغوشم باشی و به من لبخند بزنی ، فکر نمیکردم موفق بشیم بعد از چند سال تلاش بالاخره خونمون را عوض کنیم . تو اینچنین دختر خوش قدم و با برکتی هستی و لطف خدای بزرگ دوباره و دوباره شامل حالمون شد. به قول بابایی اگه ما میخواستیم برای این کار برنامه ریزی کنیم هیچ وقت نمیتونستیم ، اما وقتی همه چیز را میسپاری دست خدا اونطوری برات برنامه ریزی میکنه که حیرت میکنی و همه چی با هم جور میشه .   نازگل خانم باز هم بزرگ شدی به جوجه های روی چراغ اتاقت  و به عروسک هایی که روی یخچال هست و عکسهای عروسکی روی پوشکت خیلی علاقه مندی و ...
28 اسفند 1392

دوماهگی و واکسن

دختر ناز صبورم دو ماه شیرین را با هم سپری کردیم تا به روز واکسن دو ماهگیت رسیدیم ، من همه اش برای این روز استرس داشتم . بالاخره چهارشنبه صبح رفتیم و تو خیلی خانوم بودی با اینکه خیلی دردت گرفته بود اما زود آروم شدی و حسابی با درد پا و تبت صبوری کردی و خدا را شکر این دو سه روز را با کمک مامان زهره پشت سر گذاشتیم و تو دوباره امروز دختر خندان من بودی    آنقدر خانومی که وقتی از خواب بیدار میشی با خودت بازی میکنی و من متوجه بیدار شدنت نمیشوم و وقتی میام  بالا سرت از اون لبخند های قشنگت تحویلم میدی .   وقتی مهمون داریم یا میریم مهمونی تو همیشه خیلی آرومی و آبروداری میکنی و مثل یک دختر بزرگ خانوم رفتار میکنی &...
18 اسفند 1392

درد و دل مادرانه

دختر قشنگ مامان امروز یادآور اتفاق تلخی است که سال گذشته روی داد ، من و بابایی در چنیین روزی داداشهای گلت را از دست دادیم و غم سنگینی را تجربه کردیم و روزهای سختی را گذروندیم اما صبوری کردیم و سعی کردیم راضی باشیم به رضای خداوند مهربون و دلمون را قانع کردیم که این بهترین اتفاقی بوده که برای ما و دو قلو ها میتونسته بیفته ولی با فاصله اندکی تو آمدی بی بهانه و بی ادعا قدم به زندگی ما گذاشتی و آلام و مرهم درد های ما شدی ... آری به قول خاله سارا  تو با معرفتی و معجزه زندگی ما هستی دخترم اما دخترم با همه این تفاصیل داداشات یه تیکه از قلب منو با خودشون بردن و یادآوری این واقعه بی اختیار اشک به چشمانم می آورد و تو  این حرف من را ...
8 اسفند 1392

تولد مامانی

دخترکم امسال  4 اسفند برای من با هر سال خیلی فرق میکرد وجود تو در زندگیم بهترین کادویی بود که خدا بهم داده بود و حس و حال قشنگ امسال ناگفتنی است ، حس میکنم دوباره متولد شده ام  و زندگی خواهم کرد و این بار بزرگ شدنم را شاهدم و همه را در تو می بینم .دوباره نوزاد خواهم بود ،کودک میشوم و سپس نوجوان ، بزرگ میشوی و من با تو مادر میشوم دلبندم ، هر روز و هر لحظه ، با هر بار آموختن تو و هر لحظه بزرگ شدنت . دوست دارم تمام لحظه ها را با تمام وجودم زندگی کنم و همه را در گوشه گوشه ذهنم ثبت کنم . هر روز که میگذرد تو بزرگ تر میشوی انگار روز گذشته ات را فراموش کرده ام واز اول تو همین قدری بودی راستی پول کادو را به باباییت دادی؟  می...
6 اسفند 1392

اولین نوه

ناز گل مامانی الان تو خواب نازی و من میتونم برات بنویسم میدونی دخترم تو اولین نوه هستی تو خانواده من و بابایی و با آمدن تو یه عالمه نسبت جدید هم تو خانواده ها اومده ، یعنی ما قبلا پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و دایی و عمه نداشتیم و تو باعث اومدن همه این نسبت ها هستی و چقدر همه به این اسامی جدیدشون می نازن و باهاش پز میدن دخترم چهل روز را پشت سر گذاشتی و خیلی هوشیار تر شده ای ، با من حرف میزنی و موقع شیر خوردن بازیگوشی میکنی و من عاشق این شیطنتت هستم و میدونی که هر وقت اراده کنی بابایی بغلت میکنه برای همین خودت را لوس میکنی براش    بالاخره دکتر خوبی برات پیدا کردیم و تونستیم بهش اعتماد کنیم ، فردا هم نوبت داریم ت...
28 بهمن 1392