دختر گل ما، رستا ،دختر گل ما، رستا ،، تا این لحظه: 6 سال و 17 روز سن داره

مسافر كوچولوي ما

هفت ماهگي نوگل خندانم

دختركم ، نوگلم ، عزيزكم هفت ماه از روزي كه به دنيا اومدي گذشته و من فكر ميكنم زود گذشت و همه لحظاتي كه گذشت با تو خوب و دوست داشتني بود ، اين روزها سرعت يادگيري و تغييرات تو خيلي زياده و هر لحظه ميتوان منتظر كاري جديد از تو بود و ما را شگفت زده ميكني . تعطيلات اخير همه فاميل رفته بودند شمال اما ما به خاطر گرما و شلوغي نرفتيم چون مطمئن بوديم كه تو اذيت ميشي ولي با خاله سيمين و تارا و مامان زهره و پدر جون رفتيم كاهكش اتفاقا" خيلي خوش گذشت و هوا عالي بود . تو با روروئكت توي ايوون بزرگ اونجا خيلي حال كردي و از اين ور به اون ور ميدويدي. براي اولين بار تونستي زاينده رود را اونجا ببيني و كلي براش ذوق كردي . آخه رودخونه اونجا آب داره . در مو...
14 مرداد 1393

ماه رمضان امسال

شيطونك مامان ماه رمضان امسال هم داره تموم ميشه، من حال و هواي شبهاي قدر را خيلي دوست دارم ، شبهاي قدر هم رفت اما نشد امسال اون طوري كه دلم ميخواد  براي خودم وقت بزارم . آخه ماشا... اينقدر شيطون شدي كه وقتي كنارتم هيچ كار ديگه اي نميتونم بكنم و اينقدر ازم انرژي ميگيري كه به محض خوابيدن تو منم بيهوش ميشم ، تازه خستگي سر كار هم  چند مدتي است كه اضافه شده ولي من براي سال آينده حسابي به خودم وعده دادم تا ببينيم كه خانم خانما تا سال آينده چقدر خانم ميشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟   راستش امسال هوا به قدري گرمه و روزها طولاني كه من همه اش نگران بابايي هستم كه روزه گرفتن ضعيف و مريضش بكنه ولي بابايي تو قوي تر از اين حرفهاست   ...
30 تير 1393

دختر روياها

    دختر نازم مشغله هاي اين روزهاي اخير باعث شد كه كه در نوشتن وبلاگت تاخير بيفته ولي قول ميدم كه از اين به بعد بيشتر برات بنويسم . 6 ماه هم گذشت و ما به روز تاريخي بازگشت به كار رسيديم ، خيلي ازت ممنونم كه اينقدر راحت با اين موضوع كنار اومدي و به مامان خيلي كمك كردي و بهم روحيه دادي عزيز دلم و خيلي از مامان زهره متشكريم كه وجودش برام روحيه اي مضاعف بود و خيالم راحته از اينكه خيلي بهتر از من به تو رسيدگي ميكنه . البته من سر كار خيلي دلم برات تنگ ميشه و عكست را روي دسكتاپ كامپيوترم گذاشتم و نگاهت ميكنم و قربون شكل ماهت ميرم عزيزكم و وقتي كه از سر كار بر ميگردم نميخوام يك لحظه ازت دور بشم و دوست دارم ببوسمت و بويت را با ت...
17 تير 1393

و بالاخره خونه جدید

دخترکم به نظر من یکی از سخت ترین کارهای دنیا اسباب کشی و جابه جا شدن خونه هست و هفته سختی را گذروندیم ولی شکر خدا با کمک همه تموم شد و الان دو سه روزه توی خونه جدیدمون جا افتادیم. اینجا همه چیز عالیه فقط متاسقانه اتاق تو کوچکتر از قبل شده .من این چند وقته اصلا فرصت نکردم برات بنویسم و الان همه خسته تر از اونی هستم که ذهنم یاری کنه ولی میخواستم همین چند سطر از این روزها یادگار بمونه و بدونی که همه  روزها مثل هم نیستن ولی خدارا شکر که همه این سختیها برای یک تغییر خوب و شیرین توی زندگیمون بوده. میخواهم هر لحظه ببوسمت وببویمت که تو هر دقیقه از قبل شیرین تری (احساس یک مادر خسته از کار روزانه و سرشار از عشق تو ) ...
7 تير 1393

5 ماه گذشت ....

دخترک شیطون مامان 5 ماهه شدی و همزمان با 5 ماهگی اولین سفر را نیز تجربه کردیم . آنقدر دریا را دوست داشتی و برای موجها ذوق میکردی که برایم باور کردنی نبود اما توی ماشین بیقراری میکنی من هم برای این مسافرت خیلی نگران بودم  و میترسیدم که تو اذیت بشی . آخه به قدری شیطون شدی که یک لحظه آروم و فرار نداری ، برای همین نشستن توی ماشین ناراحت و محدودت میکنه و در نهایت غر میزنی . خلاصه که گذشت، خوش هم گذشت ،اما اصلا" راحت نبود .   دخترکم دو روزه که به فرنی و حریره ات ، سوپ هم اضافه شده و خدارا شکر فعلا داری میخوری .وفتی غلت میزنی حرکتهای بیشتری از خودت نشون میدی ،خیلی بامزه دور شکمت میچرخی و خودت را به چیزی که بخوای با غلت زدن ...
19 خرداد 1393

یه عالمه حرف

دخترکم خیلی حرف دارم که برات بنویسم اما چه کنم که در این مقطع از زندگیمون با کمبود وقت مواجه شدم و اینقدر خسته میشم که شبها هم وقتی با هم میریم که بخوابیم گاهی اوقات زودتر از تو خوابم میبره ، تو هم خیلی شیطون شدی و کلی انرژی از آدم میگیری ولی من همه کارها را با جون و دلم برای تو میکنم ناز گل مهربونم   از کجا بگم ؟ از غلت زدنهات که در یک چشم بهم زدن سه چهار تا غلت میزنی یا از اینکه تلاش میکنی روی دستهات بلند بشی و چهار دست و پا بری اما هنوز نمیتونی بعد حرصت میگیره و شروع میکنی به گریه و من بلندت میکنم و غرق بوسه ات میکنم . وقتی دستت را میگیرم سریعا" می ایستی و راه که چه عرض کنم میدوی و گاهی اوقات من غافلگیر میشم تو کن...
8 خرداد 1393

نقل مجلس

آره گلکم تو نقل مجلسی ، با تو هر کجا که پا میذارم صدای دست و جیغ  و هورا بلند میشه ، بارها شده که تو خیابون دختر ها خواستن که ازت عکس بگیرن و خانمهای مسن تر خواستن که یه لحظه بغلت کنن،انگاری که خاطرات جوانی خودشون را مرور میکنن. پسر بچه ها هم که عاشقت میشن مخصوصا وقتی تو کالسکه ات میشینی و ژست میگیری انگاری سوار مرسدس بنز 2014 هستی ، خلاصه که با تو بودن عالمی داره که نگو .................   امشب رفته بودیم عقد دختر دایی بابایی و تو به اندازه عروس خانوم در مرکز توجه همه بودی و اینقدر با وقار و آروم بودی که من باورم نمیشد ، فکر میکردم 1-2 ساعت نهایتا" دوام بیاری ولی کلی ذوق کرده بودی و یه دور با همه رقصیدی ...
27 ارديبهشت 1393

4 ماهگی

  دختر گل مامان 4 ماه شیرین را با هم سپری کردیم و هر لحظه بیشتر و بیشتر به هم وابسته میشیم ، یک وابستگی دوست داشتنی و عمیق . در پایان 4 ماهگیت دوباره باید واکسن میزدی و باز هم من از چند روز قبل بیقرار و دلواپس این مسئله بودم اما خدارا شکر این بار هم تو به خوبی واکسن و این دو سه روز را تحمل کردی عزیز دلم و حتی خانمی که واکسن میزد هم متوجه شد که تو چقدر خوب و مظلومی و به من گفت که خوب نیست اینقدر مظلوم باشی چون یه وقت گرفتار ظالم میشی ولی من خودم چشم اون ظالم را از حدقه در میارم دلبرکم   کارهای تعمیر خونه به خوبی پیش میره اما خیلی وقت گیره و حسابی مارا درگیر کرده اما این باعث نشده من از تو و شیطنت های قشنگت غا...
27 ارديبهشت 1393

روزهای پر مشغله

دلبرکم روزهای پر مشغله ای را داریم میگذرونیم و درگیر بازسازی خونه ای هستیم که خریدیم هر روز یه کاری پیش میاد و رسیدگی به کارهای تو هم وقت چندانی برای سر زدن به وبلاگت باقی نمیذاره حتی برای روز مادر که قشنگترین روز این سال بوده هم نتونستم بیام و چیزی بنویسم . یه روز برای کابینت میریم ، یه روز برای کف پوش و کاغذ دیواری و سرامیک وپکیج و ... خلاصه همه چیز و من نگرانم که توی این گرفتاریها نکنه تو اذیت بشی ، البته دخترکم تا حالا کمال همکاری را با ما کرده و از حالا  مامان و بابایی را حسابی درک میکنه .     گل دختر باید بگم که نحوه حرف زدنت دوباره عوض شده و بیشتر شبیه قرقره کردن آب دهنت هست که بعضی وقتا هم میپره تو گلوت و م...
6 ارديبهشت 1393