دختر گل ما، رستا ،دختر گل ما، رستا ،، تا این لحظه: 6 سال و 18 روز سن داره

مسافر كوچولوي ما

تولد تو

ثانيه ها و دقايق ، ساعتها و روزها و ماهها گذشتند تا دوباره به روز 14 ديماه رسيديم .يكي از زيباترين روزهاي زندگي ما . روزي كه براي اولين بار چشم بر اين جهان گشودي و در آغوش من و بابايي آرميدي .روزي كه هر سالت را با آرزوهاي خوب براي سال آينده جشن ميگيريم ، يك سال بزرگ شدنت را به نظاره مينشينيم و رشد و بالندگيت را هزاران بار  به درگاه خداي منان شكر مي گوييم .  هر سال اين روز ميعادگاه ماست ميعادگاه عشق ما سه نفر.. . به هم قول ميدهيم ما به و تو به ما . ما قول ميدهيم كه تا ميتوانيم مادري و پدري را در حق تو به جا آوريم و تو فرزندي را ،مهرباني را و دختر بودنت را . چون دختر كه باشي نا خواسته خيلي از خوبيهاي دنيا با توست ...  ...
14 دی 1393

قدمهايت روي چشمانم

بالاخره روزي رسيد كه تو اولين قدمهاي كوچولوت را بدون دست من و بابا و ديوار و مبل برداشتي و بي پروا به سويم آمدي . به قدري ذوق زده شده بودم كه تا چند لحظه نميتونستم عكس العملي نشون بدم و همه اش ميترسيدم كه بيفتي زمين . خيلي خيلي لحظه قشنگي بود . وقتي به خودم آمدم فرياد زدم و بابايي را صدا كردم تا بياد و قدمهاي دختر كوچولوش را بوسه باران بكنه .خلاصه كه ديروز روز قشنگي بود و من خيلي خوشحال بودم و تو تا شب چندين بار اين كار را تكرار كردي  . اميدوارم كه هميشه قدمهايت را در راه زندگي استوار و محكم برداري دلبندم .... اميدوارم كه قدمهايت در راه تحصيل علم انتها نداشته باشد و مدارج بالاي علمي را يكي يكي طي كني دختر باهوشم .... ...
29 آذر 1393

آخرين ماه اولين سال دختركم

خوشگل ماماني وارد آخرين ماه از اولين سال زندگيت شديم . در اين نوشته فقط ميخوام بنويسم كه نفسم به نفست بنده . لحظاتي كه كنارتو هستم،  با هم بازي ميكنيم ، بهت غذا ميدم ، پوشكت را عوض ميكنم و همه و همه بهترين اوقات زندگيم است ولي وقتي در آغوشم ميخوابي نابترين اين لحظات است ، وقتي كه با نفسهات گونه هايم را نوازش ميدهي . ديشب وقتي بغلم بودي و به من چسبيدي فكر كردم كه بچه ها چقدر به مادرانشون وابسته هستن و يك لحظه فكر كردم كه اگر من نباشم چقدر به تو سخت خواهد گذشت و از خدايم خواستم كه نذاره هيچ فرزندي تا وقتي كه خودش عاقل و بالغ و مستقل نشده غم بي مادري را تجربه كنه. دلم نميخواست اين پست رنگ و بوي غم داشته باشه اما اين فكري بود كه لحظه ...
15 آذر 1393

كبوتر حرم

با اشتياق فراوان رفتيم به ديدارش و مطمئنم كه تو هم كبوتر حرمش شدي دختركم .......   روزهاي خوبي بود ، گرچه من نتوانستم مثل هر سال زيارت بكنم اما باز هم خدارا شاكرم كه توانستم تو را ببرم و خاطره اي خوب را در گوشه اي از ذهنت ثبت كنم ، خاطره خوب براي تو يعني اينكه چشمت مدام به دنبال كبوترهاي حرم باشد و با انگشتهاي كوچكت آنها را نشان دهي و صدايشان كني ، خاطره خوب براي تو يعني اينكه در محيط وسيع رواقها به سرعت چهار دست و پا بروي و برگردي و با لبخند مهربونت فاتحانه  به من نگاه كني  و با جانماز و مهر و تسبيح باقي دوستدارانش بازي كني و همه با محبت و بوسه از تو استقبال كنند ، خاطره خوب يعني اينكه هر خدامي را كه ببيني برايش بخند...
9 آذر 1393

و باز ديدار با آقاي مهرباني

دختركم امروز عازم ديار مشهد ميشويم ، سال گذشته وقتي رفتيم كه تو هنوز تو دلم بودي و فكر كنم تازه فهميده بوديم كه من حامله ام . من و بابايي يه عالمه راز و نياز و دردو دل كرديم تا شما سالم به دنيا بياي و امسال با هم راهي زيارت بشيم . اول از همه با هم براي همه بانوان منتظر ني ني دعا ميكنيم و بعد براي سالم به دنيا اومدن همه ني ني هايي كه تو دل مامانشونن و براي همه بچه ها ، براي سلامتيشون ، براي سر به راهيشون و براي اينكه فرزند صالحي باشن ، براي همه مامانها كه به خوبي از پس تربيت بچه هاشون بر بيان و خداي مهربون بينش و روش درستي را بهشون راهنمايي كنه و براي همه باباهايي كه براي تامين خانواده شون زحمت ميكشن ، براي همه مادر بزرگ ها و پدر بزرگهايي ...
3 آذر 1393

دختر رنگي

دختركم امروز يه مدال از رنگي رنگي روي وبلاگت نصب كردم چون دوست دارم تو هم دختر رنگي باشي . اگه دوست داري خصوصيات يك دختر رنگي را بدوني خوب برو رو مدال كليك كن       ...
28 آبان 1393

پیش از اینها فکر می‌کردم خدا

چون اين شعر خيلي به دلم نشست خواستم تو وبلاگ تو هم باشه دلبندم :     پیش از اینها فکر می‌کردم خدا خانه ای دارد کنار ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس خشتی از طلا پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه برق کوچکی از تاج او هر ستاره، پولکی از تاج او اطلس پیراهن او، آسمان نقش روی دامن او، کهکشان رعد وبرق شب، طنین خنده اش سیل و طوفان، نعره توفنده اش دکمه ی پیراهن او، آفتاب برق تیغ خنجر او ماهتاب هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود آن خدا بی رحم بود و خشمگین خ...
20 آبان 1393

ده ماه تمام

تمام زندگيم ، دختر قشنگم باورم نميشه كه 10 ماه از اومدنت به زندگيمون ميگذره ، زندگي را سراسر شادي و هيجان كرده اي با كارهاي قشنگت و مهربونيهاي بي اندازه ات ، به همه لطف داري و هر كسي را به شيوه خودت و مخصوص به خودش دوست داري و براش ابراز احساسات ميكني يعني تو تمام هستي من و بابايي شدي دخترك ، همه زندگي ما و خانواده هامون را دستخوش تغييري شيرين كرده اي و فعلا زندگي به كام ماست .    اصلا" نميگم بچه داري سخت نيست و لحظاتي پيش نمياد كه خسته و درمانده بشم اما قطعا احساسي زودگذر است و يك لبخند كوچك تو همه را به باد فنا ميدهد. گاهي اوقات از دنبالت دويدن و خرابكاريهات ديوانه ميشم اما وقتي چهار دست و پا فرار ميكني و برميگردي و...
17 آبان 1393

محرم امسال

  عزيزكم محرم امسال هم از راه رسيد ، ماهي كه حال و هواي مسلمانها را عوض ميكنه و غباري از غم روي صورتهاشون و دلهاشون ميشينه ، وقايعي كه سالها پيش در اين روزها اتفاق افتاده سراسر درس است ، درس ايثار و آزادگي ، درس شجاعت و مردانگي . مفاهيم عميق خدايي كه متاسفانه تو اين دوره زمونه كمرنگ شده اما اميدوارم بتونيم تو را با عمق اين واقعيت به بهترين نحو آشنا كنيم .   ما هر سال اين روزها را بين خانواده پدري بابايي در كاشان و شهرستان آران و بيدگل ميگذرونيم و نذري را ادا مي كنيم كه به نيت سلامتي و تندرستي خانواده مون هست .در اين شهرستان عزاداري با شور و هيجان زيادي انجام ميگيره .سال گذشته تو هنوز تو دل ماماني بودي و من نتونستم به او...
10 آبان 1393